+  

اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه
توی زندگی یه وقتا ، تنهایی رمز عبوره
اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم
مطمئن باش توی دنیا ، دل به تو سپرده بودم
خیلی سخته بگی میرم ، وقتی می خوای که بمونی
وقتی می خوای تو خیالت ، شعرای قشنگ بخونی
من گذشتم از تو اما ، تو همیشه بهترینی
مثل اشکی واسه چشمام ، موندگاری و صمیمی
من می خواستم تو خیالم ، ازتو تا ابد بخونم
تنها باشم بی حضورت ، رازچشماتو بدونم
من می خواستم واسه دردام ، تنهایی خونه بسازم
با نت های مهربونیت ، شعرای قشنگ بسازم
می دونستم وقتی میرم ، دیگه تا ابد غریبم
حتی واسه چشم خیست ، بی وفاترین فریبم
شاید امروز که سیاهی ،رخنه کرده تو وجودم
بدونم که راستی راستی ، روزی عاشق تو بودم
نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱٠/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

وقتي دلت اين قدر تنگ ميشه كه دوست داري هر چي جون داري بريزي تو گلوتو داد بزني ‍؛ وقتي احساس ميكني همه باهات غريبه شدن ؛ وقتي ديگه حتي حوصله نداري خودتو توي آينه ببيني، چه قدر قشنگه كه يادت مياد يكي هست كه فقط اون ميفهمتت ؛ يكي هست كه دلش اين قدر نازكه، طاقت ديدن گريه‏هاتو نداره. با دستاي لطيف و دوست داشتنيش مياد و اشكتو پاك ميكنه ؛ يكي كه خيلي بيش‏تر از اوني كه فكرشو بكني عاشقته...
اما بازم يه بهونه‏ي ديگه مياد سراغت و همه چي تموم ميشه. بازم ميري سراغ آينه شكسته‏ها تا خودتو تو نقشاي كج و معوجش ببيني. بازم دل به غريبه‏هايي مي‏بندي كه امروز و فرداشونو خودشونم نميدونن. اما اون عاشق يكي يه دونت اين قدر دوست داره كه بازم كاري ميكنه از همه‏ي غريبه‏ها ببري. دوباره يادت بيفته كه فقط يكيه كه عاشقته. نميدونم شايد اصلاً حسوديش ميشه ببينه با غريبه‏ها درد دل مي‏كني!! اما نه اگه حسوديش ميشد دوباره نميذاشت ولش كني و بري سراغ همون غريبه‏ها...
چه قدر ما آدما زود همه چي رو فراموش مي‏كنيم. چه قدر زود يادمون ميره تا به حال هر وقت تك و تنها و غريب مي‏شديم چه كسي بوده كه اومده و ازمون دلجويي كرده...
مهربونِ دوست‏داشتني! ممنونتم كه بازم طعم تنهايي رو بهم چشوندي تا فقط خودم باشم و خودت. اين جوري مهمونيمون قشنگ تره.
نویسنده : ایران ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شكوه هاي بي انتهاي ما آدمها ! چرا دنيا اينقدر به چشم ما سياه شده است ؟ مي دانم ريشه همه اين دردها در ترس است ! ترس از دوست داشتن ... ترس از دوست داشته شدن .... ترس از انتهاي راه كه بي اعتبار شويم ...! اما همه در بطن انديشه هاي خود آگاهند كه تا خطر نكنيم خود را نخواهيم شناخت ... راستي تا به حال فكر كرده اي كه دوست داشته شدن بسي سخت تر از دوست داشتن است؟ براي خواهان يك دل زيبا شدن بايد زيبا باشي ... زيبايي كه دست خود آدم نيست ! لابد اين از مغزت خواهد گذشت ... اما از من كه بپرسي مي گويم هر آدمي يكي از اجزاي صورتش زيباست ... براي دوست داشته شدن از آن مهمتر بايد بخشنده باشي ... قدرت بخشيدن يك لبخند ، يك اعجاز در زندگي تو به پا خواهد كرد ... حال با خود بينديش آيا توان بخشيدن يك نگاه مستقيم ... يك تبسم شيرين را به آنكه دوستش داشته اي داشته اي ؟! خوب بينديش 
                                               

دوستون دارم وآرزومي كنم كه روزهاي خوبي داشته باشيد
نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٦/۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بدعهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم تا به تنم جان بود
عشق و وفا داری با تو چه آرد سو
آفت خرمن مهر و وفایی
تو گل گلشن جور و جفایی
وز دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش من همین است
از جان غم مستم
دشمن می پرستم تا هستم

تو و مست از می به چمن
چون گل خندان از مستی وگریه من
با دگران بر گلشن نوشیده
من ز فراغت ناله کنم تا کی ؟

تو و نی چون ناله کشیدن ها
من و چون گل جامه دریدن ها
ز رقیبان خواری دیدن ها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی

برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
بشکستی چون زان عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی

ستم به یاران تا چند؟
جفا به عاشق تا کی؟
نمی کنی ای در یک دریایم
که همچو اشک از چشمم افتادم
آه کی میایی تو با من
از غمت خون دل من
آه از دل تو

گر چه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
عشق تو دارم باز
بگو ای گل با من هر چه ترانه ای گفت
هر چه ترانه ای گفت
از عشقت می سوزم گل

نویسنده : ایران ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/۱/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بهار آرام و پاورچين از راه  رسید ودر مسير حرکتش ، هر چه خرابی و ويرانی است را آباد می کند و هر چه ياس و نا اميدی را تبديل به نشاط و سر زندگی می کند و هر چه خشکی و پژمردگی را به بوستانی از سبزه و گل مبدل می سازد.خاک جان يافته و طليعه آن طراوت و شادابی است . بهار، زمان سر مستی و شوريدگی است . بايد قدر لحظات آن را دانست و نهايت استفاده را برد.

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی 

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

در روزهای دل انگيز شکوفايی طبيعت و در ايامی که گل از دل سنگ  سر به در آورده و به عشوه گری پرداخته ، ما هم بگذاريم که احساس هوايی بخورد. چشم جانمان را به روی اين همه زيبايی باز کنيم و هوای بهار را با تمام وجود به درون رگ و پوستمان بفرستيم . 

 بياييم در بهار شور انگيز، دلمان را بهاری کنيم . قلبی داشته باشيم سرشار از محبت و عشق . بياييد عشق را چون آفتابی بر فراز آسمان زندگيمان بر افراشته کنيم تا غمهای کدورتی که وسعت زندگيمان را به سردی کشانده ، به اقيانوسی از همدلی مبدل کنيم. زيبايی زندگی در اين است که هم فراز دارد ،هم نشيب.اگر قرار بود جاده زندگی دست اندازی نداشته باشد و هيچ پيچی در انتظار جاده نباشد، بدون شک خواب و کسالت چشم هر مسافری را تسخير می کرد و زندگی سرد وبيروح می شد.من تصور ميکنم در زندگی، مهم اتفاقات و فراز و نشيبها نيست. مهم برخورد و عکس العمل ما در قبال اين تلخی و شيرينيهای روزگار است .بهار فصل عشق و وصال است فصل از بين رفتن کدورتها و جايگزينی لحظات عاشقانه به جای آن و چه زيباست در بهار بوی گندم ، بوی گل بوی دريا صدای آواز پرندگان ...همه وهمه بياييد در فصل بهار که شروع فصل ديگری از زندگی است عاشقانه همه رو دوست داشته باشيم و به هم عشق بورزيم و محبت کنيم باور کنيد لذت زندگی با اين ديد چند برابر می شه کافيه امتحان کنيد... پس از همين الان شروع کنيم و در عشق ورزيدن از هم سبقت بگيريم..

در اين ايام که سال ۱۳۸۴ به پايان ميرسد تصميم گرفتم يک بيلانی از کارهايم و افکارم در سالی که رو به اتمام است داشته باشم :

                                 ساعتی در خود نگر تا چيستی

از کجايی, و ز چه جايی, کيستی؟

 خيال داشتم از سال  رو به پايان بنويسم،که آغازش با جنگ بود و امتدادش مرگ ...از اشک ها و لبخندهايش...از هم دلی ها...از دوری ها و وصل ها...از آغاز و پايان ِ يک نگاه و يک ديدار در دايرهء روزهای خودم...از هزار تصوير و پيش آمد  تاريک و روشن...اما می سپارم تمام ِ اين يادها را به همان امن ِ برگ های دفتر ِ يادداشت های روزانه،که اين همه خاطره و لحظه در قالب ِ اين واژه ها و اين صفحه نمی نشيند...
فقط،روشن باد خاطرهء تمام ِ آن هايی که ديگر با ما نيستند تا بهار ِ امسال را به تماشا بنشينند،آرزوی آرامش ِ روح شان...و به ويژه دايی عزيزم بديع و مادر بزرگم  
،يادشون سبز...
و سخنی با سال ِ تازه،با بهار،با خدای بهار و تازگی:
حالا که با سپيدی آغاز می شوی،تا پايان سپيد بمان!تا پايان،خوش بمان!سالی که گذشت،خالی ِ ظرف ِ غم هايمان را پر کرد،دست ِ کم ظرف ِ شادی مان را هم سرريز کن!...تا پايان سپيد بمان...
کلام را کوتاه می کنم،از صميم ِ دل آرزو دارم آغاز ِ بهار برای هرکس که اين واژه ها را می خواند و نمی خواند،و برای تمام ِ ياران ِ سبز و همراهان ِ ناب ِ من اقوام نوای عشق،آغاز  ِ تازگی باشد و شور و عشق،روشن و سرخوش،همراه با سلامتی و يکدلی و شادی،کنار ِ عزيزان...
سالی خوش...دل هايی شاد...روزهايی روشن...
نوروز هزار بار مبارک،با سبزترين آرزوها...

یارباماست چه حاجت که زیادت طلبیم

نویسنده : ایران ; ساعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/۱/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

يار من بازآيد همی سوی وطن           آن زمان بگذشته باشد عمر من

شب ها،روزها،ثانيه ها                  با عشق او طی می شود

مست ها،مستانگی ها                   با نگاه او مرا سودا شود

آنکه از عشق چيزی دانست را            گو بپرسد باد صبا

چيست عشق؟کيست همراز او؟      گو مرا ياری دهد

اين دل ويرانه ی ما را                چه کس درمان شود؟  

 دل می سوزد بهر او،آخ ای دلم          دل می سوزد بهر او،آخ ای دلم

نویسنده : ایران ; ساعت ٦:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱٢/٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

روز عشق رو به همه ی جفتا تبريک ميگم. اميدوارم هممون يه روزی گمشده ی شهر دلمون رو پيدا کنيم. کسی که باهاش احساس کنيم خوشبخت ترينيم. مطمئنم روزی يه جايی هر کدوممون کسی رو پيدا ميکنيم که بدونيم همونه.چون من اعتقاد دارم هر آدمی يه نيمه ی گمشده داره و وقتی پيداش کرد احساس ميکنه که ديگه کامل شده. و ای کاش که نيمه ی گمشده ی خودمون رو پيدا کنيم و اشتباه نکنيم. عشق چيز خوبيه، چيزی که باعث ميشه کامل بشيم، به آرامش برسيم و شکوفا بشيم ولی ای کاش.......... شناخت عشق سخته!!

 
 
نویسنده : ایران ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

یک انسان کامل بودن،بسیار ارزشمند است،انسانهایی که شهامت پرداخت بهای عــشـق را دارند بسیار انگشت شمارند،عـاشق کسی است که تمام اندیشه امنیت را رها کــرده است و بی پروا به روی هر خطری آغوش گشــوده است.بـایـــد زندگی را همچون معشــوقـی در آغــوش گـرفت

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ ای کاش تمام رفتن هایمان بی بهانه بود

 Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

از آن زمان که آرزو چو نقشی از سراب شد

تمام جستجوی دل سوال بی جواب شد

نرفته کام تشنه ای به جستجوی چشمه ها

خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

چه سینه سوز آه ها که خفته بر لبان ما

هزار گفتنی به لب اسیر پیچ و تاب شد

نه شور عارفانه ای  نه شوق شاعرانه ای

قرار عاشقانه هم  شتاب در شتاب شد

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your
 email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

نه فرصت شکایتی  نه قصّه و روایتی

تمام جلوه های جان  چه آرزو بخواب شد

نگاه منتظر به در  نشست و عمر شد به سر

نیامدِ به خود دگر  که دوره ی شباب شد

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

روز وصل دوستداران یاد باد  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons  یاد باد آن روزگاران یاد باد

گرچه یاران فارغند از حال من Upgrade your email with 1000's of emoticon icons  از من ایشان را هزاران یاد باد

این زمان در کس وفاداری نماند Upgrade your email with 1000's of emoticon icons  زان وفاداران و یاران یاد باد

مبتلا گشتم درین بند و بلا  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons  کوشش آن حقگذاران یاد

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به مناسبت تولدم

این اولین سلامی نیست که بهت دادم، اولین نامه ای نیست که برات 
می نویسم اما این یکی با بقیه نامه هام فرق می کنه می خوام این بار حرفای دلمو برات بنویسم. می خوام اعتراف کنم و ازت بخوام منو ببخشی به بخششت امید دارم  چون عاشقی وچاره ای جز گذشت نداری 
 
اینو هم من میدونم هم خودت، آره دوتاییمون میدونیم که تو
 دیوونه ای دیوونه تر از هر فرهادی ،مجنونی مجنون تر از هر مجنونی،عاشقی  عاشق تر از هرعاشقی تو دنیاست ،منو ببخش که اینو فقط دونستم اما هیچ وقت درک نکردم،باور کن اشکامو و بگذر ازگناهم،بگذر از من که همیشه از تو و عشقت فرار کردمو وقت نیاز پیشت برگشتم اما توهیچ وقت آغوشتو ازمن دریغ نکردی وهمیشه گذشت کردی،تو هیچ وقت نذاشتی که در کنارت احساس تنهایی کنم،اما عزیزمن باور کن که این دفعه به خاطر رفع نیاز پیشت نیومدم،فقط اومدم
اومدم
که بگم دوستت دارم
خدایا دوستت دارم و ازت می خوام که منو بپذیری
                             
عاشق شدن آسان است، حتّی عاشق ماندن نيز چندان دشوار نيست، زيرا انسان تنهاست و همين دليل کافی برای عشق است.امّا يافتن ياری که هميشه باشد و بخواهد که باشد، دشوار است، امّا ارزش جستجو را دارد.  
نویسنده : ایران ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نامه چارلی چاپلين به دخترش جرالدين

جرالدين دخترم ،

در نقش ستاره باش ، بدرخش ، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهائي كه برايت فرستاده اند ترا فرصت هشياري داد.امروز نوبت توست كه صداي كف زدنهاي تماشاگران گاهي تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولي گاهي هم روي زمين بيا و زندگي مردم را تماشا كن. زندگي آنان كه با شكم گرسنه در حاليكه پاهايشان از بينوائي ميلرزد و هنرنمائي ميكند.

هنر قبل از آنكه دو بال دور پرواز به انسان بدهد ، اغلب دو پاي او را ميشكند. وقتي به مرحله اي رسيدي كه خود را برتر از تماشاگران خويش بداني ، همان لحظه تئاتر را ترك كن و با تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب ميشناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهي ديد كه قرنها پيش ، زيباتر ، چالاكتر و مغرورتر از تو هنرنمائي ميكنند. اما در آنجا از نور خيره كننده نور افكنهاي تئاتر شانزه ليزه خبري نيست. نور افكن كوليها تنها نور ماه است. نگاه كن آيا بهتر از تو هنرنمائي نميكنند ؟ اعتراف كن دخترم

اما اگر روزي دل به مردي آفتاب گونه بستي با او يكدل باش و براستي او را دوست بدار و معني اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام كه در اين خصوص براي تو نامه اي بنويسد. او بهتر از من معني عشق را ميداند. او براي تعريف عشق كه معني آن يكدلي است ، شايسته تر از من است.

دخترم . هيچكس و هيچ چيز ديگر را در اين جهان نميتوان يافت كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پاي خود را به خاطر آن عريان كند. برهنگي بيماري عصر ماست. به گمان من ، تن تو بايد مال كسي باشد كه روحش را براي تو عريان كرده است.

« انسان باش پاكدل و يكدل، زيرا گرسنه بودن ، صدقه گرفتن و در فقر مردن ، هزار بار قابل تحمل تر از پست و بي عاطفه بودن است.»

The Kid

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٤/٢/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 چند روز از سال  84 گذشته .... يک سال ديگر هم با همهء خوبيها و بديهايش به پايان رسيد..  يک سال ديگر از عمرمان ...
خوشحالم که بدون هيچگونه کينه و نفرت ، و با دريايی از احساسات خوب به استقبال بهار آمديم. .. بهاری که بی شک می تواند يکی از بهترين آغازها باشد ..
در اين ابتداي  سال ، بسيار ممنونم از تمامی رفقايی که يک سال ديگر، بودن در کنارشان را تجربه کردم.. همه دوستانی که خاطرات زيادی در اين يک سال برايم آفريدند.. و همه مهربانانی که دوستشان دارم ... ، و خوشحالم که سال جديد را در کنار اين عزيزان آغاز می کنم ... ، در سالی که گذشت ياد گرفتم دوست بدارم و اين يکی از بهترين آموخته هايم بود ...
اميدوارم سال جديد  يکی از بهترين و طلايی ترين سالهای عمرتان باشد ..  يعنی پر از موفقيت و شادی و خلاصه همه چيزهای خوب !

داشتم سررسيد ۸۳ رو توي ذهنم ورق می زدم .. .. توی اين يک سال آدمهای زيادی وارد صفحه های تقويم روزهای زندگيم شدن ، يه عده هنوزم لابلای ورق ها باقی موندن و يه عده  رفتن ..

گاهی سکوت ، واژه گويايی ست .
يک اسب شيهه می کشد و
                              
سرنوشـت ما ،
                              
تغييــر می کنـــــد .

تقويم رو ورق می زنم .. زندگی خيلی مبهمه .. اتفاقهای عجيب زياد می افته ، گاهی يه نفر که روش حساب باز کردی به طرز عجيبی از زندگيت ميره بيرون که خودتم نمی فهمی ، برعکسش يه وقت يکی که فکرشم نمی کردی ميشه يه دوست خوب برات .
بعضی ها رو فقط يک بار می بينی اما هميشه يه خاطره خوب ازشون تو ذهنت می مونه .. بعضی ها رو يه بار می بينی اما با يه دنيا کينه و نفرت ازشون جدا ميشی .. بعضی وقتها هم يه عده باعث به هم زدن دوستيها ميشن ( کاش می دونستم چرا ..  (خيلی ها رو هم مرور زمان از زندگيت محو می کنه ، و بعد از چند ماه يهو يادت مياد و از خودت می پرسی راستی فلانی چی شد ؟ ..

و چه رؤياهايی !
که تبه گشت و گذشت ..
و چه پيوند صميميتها
                   
که به آسانی يک رشته گذشت ..
..

دل من می سوزد ،
که قناری ها را پر بستند
.
که پر پاک پرستوها را بشکستند ..

با اين حال ، توی اين يک سال دوستهای خوبی پيدا کردم .. دوستهايی که به داشتنشون افتخار می کنم ، همشونو خيلی زياد دوست دارم و اميدوارم بتونم قدر دوستی باهاشونو بدونم . هرچند چيزی که من تجربه کردم اين بوده که نميشه به هيچی اميد بست اما : من به پايان دگر نينديشم ، که همين دوست داشتن زيباست !

  - دارم عادت می کنم که عادت نکنم .. نه که بخوام به خودم فشار بيارم و رو خودم کار کنم که تغيير کنم، انگاری گذشت زمان داره اينجوری می سازدم ، سعی می کنم همون موقع که هست حداکثر استفاده رو ازشون داشته باشم و بدونم که همه چيز و همه کس در حال تغييرند . قبلا سعی می کردم از آدمها هيچ توقعی نداشته باشم و به اين نتيجه رسيدم که اينجوری آدم خودش راحتتره .. حالا دارم به اين باور می رسم که از هيچی نبايد توقعی داشت .. نه از زندگی نه از آدمها نه از هيچی و هيچی .. وقتی مطمئن بشی که هيچ دست غيبی وجود نداره که بخواد به حرفت گوش بده ديگه هيچ انتظاری از کسی و چيزی نخواهی داشت .. و وقتی بی توقع باشی از همه چی ، اتفاقهای بد کمتر آزارت ميدن و می تونی همه چيزو با ديد بهتری ببينی .. باور کن که به همين راحتيه ..

- هر زمانی رو ميشه مبدا قرار داد ، ‌اما اول سال و آغاز بهار يکی از بهترين آغازهاست .. از همين ابتدای سال سعی می کنم امسال يکی از موفق ترين و پرتلاش ترين سالهای زندگيم باشه . طوری که هروقت به عقب نگاه کردم سال ۸۴ رو يکی از پرافتخارترين سالهای عمرم ببينم .. اين آرزوی امسالمه ...

             بهارتان سبز و روزهايتان بهاری ..
                                    دلهايتان شاد و شاديهايتان پايدار

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱/۱٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چر؟

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چر؟

 

شور فرهاد هم به پرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

 

ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

اینقدر با تخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پرشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع خزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

  

مرا به تنهایی ات ببر ، به لحظه آشتی آب و آتش ، مرا به ژرفترین نقطهء سکوت مهمان کن

من راز سبز شدن را در باغ چشمان تو یافته ام...

 به من بگو با کدامین ابر می باری تا چشمانم را بدرقه راهت کنم...

در یخبندان تنهایی لرزیدم وقتی ... در آن سوی مرزهای شقایق سردی کلامت را احساس کردم

مي دانم که اينبار رفتنم طولاني تر از هر يلدايي بود.مي دانم... اما نمي دانم چرا اينبار پرواز خيالم را ميل به بازگشت نبود. من رفتم تا در هواي پرواز، بودن را تنفس کنم اما نمي دانم چرا پر پروازم را آمدن از ياد رفت. نمي دانم چرا بغض دلتنگي هايم را بهانه اي براي گشودن نيافتم. مي دانم دير آمده ام، اما... آمده ام! آمده ام تا يکبار ديگر از زمزمه هاي پر از ترنم آفتاب و باران پرده بردارم. آمده ام تا بار ديگر واژه اي شوم براي سرودن از عشق. آمده ام تا يکبار ديگر ساناز باشم. من آمده ام تا اين کهنه زخم عشق را بار ديگر نو کنم. من آمده ام!... آغوش را بروي دلتنگي هايم بگشائيد. باز هم دل بسپاريد به فرياد هاي پر از سکوتم . آوايي هست که به نگاه باراني ام خير مقدم بگويد؟!... 

 

 

نویسنده : ایران ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱۱/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 با يادت سر مستم تو اي نگاه آسماني                                         

يادم كن تا هستم تو اي اميد زندگاني

تا به هر ترانه مي كشد زبانه شور عاشقانه ي من

آه... اين دل مي گويد با زبان بي زباني

هر لبخندت با من گويد دل مده به دست غم درين عالم

بنشين با عشق تا گل رويد زين شب خزاني

تا كه از نگاه تو نور شادي مي بارد

دل ز مهرباني ات شور و شادي ها دارد

با تو خزان من بهاران

با تو شبم ستاره باران از نور افشانيت

چه بخواهي چه نخواهي

دل عاشق دل تو پويد به هر نشاني

دل و جان سر مست از شوق نگاه تو

همه جا حيرانم ديده به راه تو

كه بدين روح افزايي

زيبايي رويايي چون بهشت جاويداني

چه شود گر باز آيي

چون نفس باد سحرمي رسدم از جاي دگر

ديده كشد سوي تو پر

همسفرم شو كه مي تواني

پر و بالم را با ديدارت كي بگشايي

تب و تابم را با لبخندت كي بنشاني                                        

 

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۳/۱٠/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خداوندا به دلهای شکسته 

به تنهايان در غربت نشسته

به آن عشقی که از نام تو خيزد

بدان خونی که در راه تو ريزد

به مسکينان از هستی رميده

به غمگينان خواب از سر پريده

به مردانی که در سختی خموشند

برای زندگی جان می فروشند

همه کاشانه شان خالی زقوت است

سخنهاشان نگاهی در سکوت است

به طفلانی که نان آور ندارند

سر حسرت به بالين می گذارند

به آن درمانده زن کز فقر جانکاه

نهد فرزند خود را بر سر راه

به آن کودک که ناکام است کامش

زپا می افکند بوی طعامش

به آن جمعی که از سرما به جانند

ز آه جمع گرمی می ستانند

به آن بيکس که با جان در نبرد است

غذايش اشک گرم و آه سرد است

به آن بی مادر  از ضعف خفته

سخن از مهر مادر ناشنفته

به آن دختر که ناديدی گناهش

عبادت خفته در شرم نگاهش

به آن چشمی که از غم گريه خيز است

به بيماری که با جان در ستيز است

به دامانی که از هر عيب پاک است

به هر کس از گناهان شرمناک است

دلم را از گناهان ايمنی بخش

به نور معرفت ها روشنی بخش

                                              

 

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ فردا تو میآیی

امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها
فردا تو میآیی
از خونه ما ناامیدیها سفر کرده
گویا دعاهای من خسته اثر کرده
من روز و شب را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدنها
امشب دلم می خواد تا فردا می بنوشم من
زیباترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق رویت باغچه هامونو صفا دادم
امشب تا می شد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از گسستن ها آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
بعد از جداییها آن بی وفاییها

فردا تو میآیی

نویسنده : ایران ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٩/۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ كوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
!
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نویسنده : ایران ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ای پسر انصاف

کدام عاشق که جز در وطن معشوق محل گیرد و کدام طالب که بی مطلوب راحت جوید
عاشق صادق را حیات در وصال است و موت در فراق . صدرشان
از صبر خالی و قلوبشان از اصطبار مقدّس . از
صدهزار جان در گذرند و به کوی
جانان شتابند
مرا ببخش اگر مهربان نمي‌مانم، اگر قدر حضور تو را نمي‌دانم مرا ببخش اگر مثل کودکيهايم، براي خويش تو را قهرمان نمي‌خوانم
مرا ببخش و برايم دعا کن و بگذار، به دوش جاده تقدير توشه سفرم
مرا به غربت اندوه جاده‌ها بسپار، نگو که از سر تقصير تو نمي‌گذرم
دلم بري تو تنگ است، چاره اما چيست؟ من از تصور ويراني تو ويرانم
علاج درد درونم گريز بود ... گريز، به من مگو که چرا نزد تو نمي‌مانم
بدان هميشه غمي ريشه داده در خونم، بري دشت جنون من هميشه مجنونم
اگر که مي‌گذرم از کنار خاطرات، از اين عبور بدان، تا هميشه دلخونم ... دلخون

نویسنده : ایران ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/٢٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

داشتم به خودم فکر ميکردم، و به اتفاقاتي که اين روزها برام افتاده. خجالت کشيدم، از خودم و از خداي خودم. هيچوقت فکر نميکردم صبرم تا اين اندازه کم باشه. مني که جور ديگري بودم، مني که واژه "انتظار" رو دوست داشتم، مني که ميدونستم انتظار انسان رو ميسازه... چطور شد که براي چنين اتفاق کوچکي صبرم سر اومد؟ چطور شد که يادم رفت در قاموس انتظار، بايد آگاهانه منتظر موند؟
ديروز وقتي به اين فکر کردم که تمام اين اتفاقات، تمام اين سختيها، اذيت شدنها، حتي خوشحاليها،... همه کار خداست، وقتي دوباره حس کردم بالاتر از من و اين دنيا، نيرويي هست که همه چيز رو هدايت ميکنه و هر پيشامدي -هرچند کوچک- به خاطر اينه که او ميخواهد، احساس آرامش کردم. او رو دوست دارم و ايمان دارم که او هم ما رو دوست داره و جز آنچه که صلاح ما در اونه، براي ما نميخواهد. براي همين حالا احساس ميکنم هر اتفاقي که برام بيفته -هرچقدر بد و سخت- به خاطر او ميتونم تحمل کنم. به خاطرش صبر کنم و منتظر بمونم. منتظر اون روز که تمام سختيها تموم ميشه. منتظر اون روز که همه چيز مشخص ميشه. اون روزي که شب نداره !!!!!چند روزی بود که حال خوشی نداشتم. دلم گرفته بود و باز نمی شد! هرکاری هم که می کردم برای اينکه کمی شادابی و نشاطم برگرده فقط يک تاثير زودگذر داشت.
بياباني مي خواهم از سكوت، تا ناگفته هايم را برايش فرياد بزنم.
دلتنگي هايم را برايش بگويم، تا سرابي شوند در كوير وجودش،
وآرزوهايم را بر نور وجودش نمايان سازم ، تا خورشيدي شود بر ظلمت حقيقت.
بياباني مي خواهم بي رنگ ، تا مرگ رنگ را با پاييز دلم نظاره كند و من با قطره هاي اشكم سيرابش سازم و سبزي دوباره به ضميرش هديه كنم.
و نفس هاي خسته ام را بر لحظه هاي بي كسي اش بكشم ، تا ثانيه هاي انتظار را با تنهايي اش لمس كند و احساس را بر شبهايش جاري مي سازم تا مهتاب را عاشقانه تر بر پيكر خاموش خود پذيرا باشد .بياباني مي خواهم تا عشق را برايش معنا كنم ...................

آسماني باشيد و خداي عشق هميشه همراه و همدمتون

 
 
 
 
 
نویسنده : ایران ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۸/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حرفها رو بايد بگيم..

وقتی دور از آدم های نزديکت باشی تازه قدرشان را می دانی

تازه حس می کنی که چقدر حضورشان در زندگی ات روان است .

من زير آسمان بلند هستم ... راه می روم ... نفس می کشم .

من اين روزها زياد دلم می گيرد ...

حس می کنم در اين لحظه ناشناخته ترينم ...

عادت می کنم به فهميدن ... کنار می آيم با بودن ...

طی می کنم با زندگی ... گذر می کنم از اتفاق ...

دلم فرياد می خواهد و طبيعت بکر و يک سکوت عميق و

تبسمی طولانی . 

حرفها رو بايد بگيم..

هر چه زودتر بهتر..

هر چه خالصتر و سبکتر باشم به تو نزديکترم..

ميدونی وقتی با من حرف ميزنی ..مثل اينه که حرف دل منو ميزنی..

پس خوبه که بيشتر و بيشتر بگيم..

دستت و بده و به دنيای من بيا و با من غرق شو..

ميخوام هميشه دوستت داشته باشم..

راضی ميشی؟

مثل تمام داستانهای قشنگ..

چه ميشد اگر از همان وقت تولد حقيقت را به ما ميگفتند..

اين تاريکی ترسناکه..

درست مثل بازی کردن با ابديت..

بازی داره تموم ميشه..فقط کمی زودتر..کمی تندتر..

وقتی يکبار آن را طی کنی ..ديگه کافيه..

فقط خوب بايد پرش کرد....بدون اينکه حتی يک لحظه از دست بره

 

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٦/٢۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

در اندوه غرق نشو ، فقط نظاره گر باش و از آن لذت ببر . زيرا اندوه ، زيبايي هاي خاص خود را دارد و يکي از قطب هاي زندگي ماست .
شادي مانند موج دريا بر سطح آب روان است ، در حالي که اندوه ، همچون اقيانوس عميق است که با امواج شاد من و تو زينت مي يابد . اگر غمگين هستي ، شروع کن به آواز خواندن و رقصيدن و دعا کردن. هر کاري که مي تواني ديد که به تدريج عنصر پستي که تو مي شناسي اش به عنصر برتري که تا امروز درکش نکرده بودي انجام بده، آن وقت خواهي تبديل خواهد شد. هنگامي که شاه کليد اين کار را بيابي ، زندگي به کلي دگرگون خواهد شد . با اين کليد مي تواني هر دري را بگشايي و آن چيزي جز «نگاه مثبت »تو نيست ؛ نگاهي که آماده معنا بخشيدن به همه چيز و همه کس است .اين نگاه توست که معناي خوب و بد را مي آفريند ؛
وگرنه جهان و درونياتش به خودي خود هيچ بار منفي يا مثبتي ندارد.پس نگاه تو مي تواند اندوه تو را به جشن تبديل کند ، تا تو بتواني از مرگ خود نيز حياتي دوباره بيافريني. پس تاوقت هست اين هنر را بياموز و اين کليد را پيدا کن نگذار قبل از اين که اين هنر را فراگيري مرگ تو را بربايد . اگر بتواني ماهيـت اندوه را تغيير دهي ؛ ماهيت مرگ را نيز تغيير خواهي داد .!
اگر بتواني بدون قيد و شرط جشن بگيري و پايکوبي کني ، هنگامي که مرگ هم به سراغت بيايد مي تواني بخندي و جشن بگيري و با شادي به او لبخند بزني. آن وقت ، اين تو هستي که سختي ها و هرچه تلخي است را اسير قدرت خود کرده اي . اين کار را شروع کن ، و با امتحان آن تا ببيني که چيزي براي باختن وجود ندارد.

نویسنده : ایران ; ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٥/٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 HydroForum® Group

يه تفعل به حافظ مي زنم . شما هم نيت کنيد .

ديده دريا کنم و صبر بصحرا فکنم واندر اين کار دل خويش بدريا فکنم

از دل تنگ گنه کار بر آرم آهي کاتش اندر گنه آدم و حوا فکنم

مايه ي خوشدلي آنجاست که دلدار آنجاست مي کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

بگشا بند قبا اي مه خورشيد کلاه تا چو زلف سر سئدازده درپا فکنم

خورده ام تير فلک باده بده تا سر مست عقده در بند کمر ترکش جوزا فکنم

جرعه اي جام برين تخت روان افشانم غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم

حافظا تکيه به ايام چو سهو است و خطا من چرا عشرت امروز بفردا فکنم

HydroForum® Group

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نجواي شبانه

خداوندا به من توفيقي ده که فقط يک روز بنده مخلص تو باشم که مي دانم حتي ساعتي اين چنين بودن بس دشوار است.

خدايا يا مهر آنان را که در دلشان بر من محبتي نيست از دلم بيرون کن يا به من صبري ده که کساني را که دوستم ندارم دوست داشته باشم.

خدايا سينه ام را چنان بگشاي که درد هاي تمام عالم را در آن جاي دهم. حتي درد محکوم شدن به گناه هاي ناکرده ام را.

خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنانکه محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم ، آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که درحقم ظلم کرده اند را ببخشم.

خداوندا دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال . يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا گردان يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتي خالي کن.
خدايا مي دانم که نادانم به ذره اي از علم بيکرانت دانايم کن.
بارالها زبانم در ستايش تو قاصر است به من زباني عطا کن تا گوشه اي اندک از رحمت بيکرانت را سپاس گويم.
خداوندا راه گم کرده ام ، هدايتم کن.
خدايا قلبم را از تمام کينه ها پاک کن که غير از تو کسي را بر اين کار قادر نيست.
خدايا شکم را به باور ، باورم را به ايمان و ايمانم را به يقين مبدل فرما.
خداوندا به من صبري ده که بر سيلي دشمنان بخندم و با خنجرهاي دوستان به رقص آيم.
خدايا شرکم را به يکتاييت ، ضعفم را به قدرتت، جهلم را به علمت، حماقتم را به حکمتت، گناهانم را به رحمتت، عصيانم را به عزتت، تيرگي دلم را به نورت، بي حرمتي هايم را به قداستت، تنگ دستي و بخلم را به کرمت و ناسپاسي ام را به لطفت ببخش.
خدايا به خير و شر خود آگاه نيستم به علمت و به رحمتت هر آنچه خير من در آن است بر من فرو فرست و هر آنچه شري براي من در آن است از من دور گردان.
خدايا به من بياموز چگونه هنگامي که دستانم را بسته اند و زبانم را بريده اند بر ظلمي که با چشمانم مي بينم صبر کنم.
خدايا به من يقيني ده که جز تو در هستي هيچ چيز نبينم.
خدايا به من دلي ده که  جز مهر تو در آن هيچ مهري را راه نباشد.
خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.
خدايا به من زباني ده که جز بر حمد تو گويا نگردد.
خدايا هر آنچه دارم از آن توست پس آنچه خير من است بر زبانم جاري کن تا از تو تمنايش کنم که خود بسيار نادانم.
خدايا خواسته هايم بسيارند ولي هيچ چيز در قبال آنها ندارم. پس تو از مخزن بي انتهاي کرمت آنها را به من عطا کن.
خداوندا با تمام آنچه تو به من عطا کردي مي خوانمت پس دعايم را اجابت فرما.
نویسنده : ایران ; ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ لحظه های زندگي


تو زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کنی وقتي که در شادي بسته ميشه، يه در ديگه باز ميشه

ولي اغلب اوقات ما اينقدر به در بسته نگاه مي کنيم که اون دري رو نمي بينيم که واسمون باز شده دنبال ظواهر نرو، اونا مي تونند گولت بزننددنبال ثروت نرو، چون براحتي از کفت ميره دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه

 خوابي رو ببين که آرزوشو داري

اونجايي برو که دلت مي خواد بري

اوني باش که دلت مي خواد باشي

چون تو فقط يه بار زندگي مي کنی

 

و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داری بذار اونقدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه اونقدر تجربه که قويت کنه اونقدر غم که انسان نگهت داره و اونقدر اميد که شادت کنه

 شادترين مردم لزوما بهترين چيزا رو ندارن اونا فقط از چيزايي که سرراهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن روشنترين آينده ها هميشه بر پايه يه گذشته فراموش شده بنا ميشه تو نميتوني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره

وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردی و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد

يه جوري زندگي کن که آخرش تو کسي باشي که ميخندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه

 اينم واسه اونايي که يه جورايي تو زندگيت پا گذاشتند

واسه اونايي که تو رو ميخندونن وقتي که بهش نياز داري

واسه اونايي که باعث ميشن بخش روشنتر قضايا رو ببيني

وقتي که واقعا دلتنگي

 سالها رو نشمر ـ ـ خاطره ها رو بشمر...مقياس عمر تعداد نفسهايي نيست که فرو ميبريم بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

نویسنده : ایران ; ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ تكرارت را دوست خواهم داشت

                                      

 

 

چقدر تكراريست كلامي كه پر از تكرار است . اما چه تكراري زيباتر از آن ميتواند اينگونه فكر را در غل و زنجير بكشد .تو را مي گويم كه تكرار نام تو ، زندگي ام را مي سازد كه سراسر تكرار توست .
چه زيبا تكرار مي شود نام شيرينت ، چون دم ، چون بازدم ، و هر دم ودمادم
كاش ميشد بر تارك هستي ، بر صورت خورشيد بر چهره ماه و برزمزمه باد و بر هر آنچه تكراريست نام تو را حك كرد تا تكراري ترين جلوه هستي تو باشي ، و من بزرگترين حس دنيا كه اين تكرار دوست داشتني را عاجزانه مي بلعد
چه آرزويي ، چه وهمي ، چه خيالي .
انگار كابوس سهمناك هستي مرا مي طلبد كه اينگونه به جفنگ آمده ام و اراجيف به هم مي بافم
اما به قول سهراب :                               خاصيت عشق اين است

 
ديشب وقتي داشتم دوباره با خودم فكر ميكردم ,دلم خيلي گرفته بود
ميدوني احساس مي كنم بدجوري يك اصلي را گم كردم .
روزها زير نور خورشيد چراغي دستمون مي گيريم و به دنبال خودمون
 خود گمشودمون روي زمين ميگرديم و شبها حتي چراغ دلمون را خاموش مي كنيم
با ظلمت شببه خواب گمراهي فرو ميرويم
احساس میکنم اصل زندگی را گم کردیم.
 راستي راه تكامل كجاست ؟
چي مي تواند ما را به تكامل برساند ؟
همسر.زندگي اشرافي . پول . خدايا كمكم كن را درست به تكامل رسيدن را پيدا كنم.
نویسنده : ایران ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

خوشبختی را نمی توان وام گرفت ... خوشبختی را نمی توان برای لحظه ای نيز به عاريت خواست ... خوشبختی را نمی توان خريد ؛ نمی توان دزديد ؛ نمی توان تکدّی کرد ... بر سر سفره ی ديگران ؛ همچو يک مهمان ناخوانده ؛ حريصانه و شکم پرورانه نمی توان نشست و لقمه ای نمی توان برداشت که گلوگير نباشد و گرسنگی را مضاعف نکند . پرنده ی سعادت ديگران را نمی توان به دام انداخت ؛ به خانه ی خويش آورد و در قفسی محبوس کرد به اميد باطلی به اميد خامی ... خوشبختی تنها چيزیست در جهان که فقط با دستهای طاهر کسی که به راستی خواهان آن است ؛ و از پی ِ انديشیدنی طاهرانه ساخته می شود . 

 * * * * * *

اگر بتوانیم زندگی را آنچنان که هست ببینیم ؛ چیزهای کوچک را بزرگ نمی شماریم ؛ اوهام را حقیقت نمی خوانیم ؛ از خوبیها لذت می بریم ؛ بدیها را نادیده می انگاریم و اعتراف می کنیم که موهبتی گرانبهاتر از زندگی وجود ندارد و دنیای ما جایگاه خوشبختی است .

دامنه ی آرزوهای انسان چنان وسیع است که می توان گفت آرزو دایره ای ست که مرکزش از < مــا > شروع می شود و محیط آن در نامتناهی فرو می رود . اگر از مـَرکب آرزو پیاده شویم و حد خود را بشناسیم ؛ اعتراف می کنیم که از مواهـب و برکـات دنیا به انــدازه ی خـودمان بهره مند شده ایم و به هیچ وجه حق شکایت نداریم .

اگر صبر و متانت را شعار خویش کنیم ؛ سختی هم به قدر خودش ارزش دارد . وقتی مصائب روزگار بر روحمان هجوم می آورد ؛ قوای خفته ی ما بیدار میشود . ناکامی در مسیر زندگی ؛ فرصت خوبی است تا لیاقت خود را به دیگران نشان دهیم . خوشا به حال آنان که در روح خویش خزانه ای زیبا از افکار زیبا دارند . پیوسته در این گلستان باطنی سیر و تفرج می کنند و هر لحظه گلهای تازه می چینند و چیزهای نو می بینند.

و اين همه نصيبمان نمی شود مگر با شناخت خويشتن ِ خويش .....

افلاطون می گويد :‌

به خود ِ خويش بازگرد و در خويشتن بنگر . و اگر ببينی که زيبا نيستی ؛ همان کن که پيکر تراشان با پيکر می کنند  . هر چه زيادی است بتراش و دور بيانداز . اينجا را صاف کن و آنجا را جلا بده . کج را راست کن و سايه را روشن ساز و ... از کار خسته مشو  

نویسنده : ایران ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/۱٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ديدن روی گل و سِير چمن نيست بهار
به خدا بی رخ معشوق گناه است گناه

آن بهار است که بعد از شب جان سوز فراق        
به هم آميزد ناگه دو تبسّم ، دو نگاه

 

Heart Beat Changing Color Heart

انتهاي سكوت من ابتداي غوغاي انتظاري بود كه مرا تا تنهايي هميشگي برد؛ به لحظات غروروجهالت اعتماد كردم تا ثانيه هاي عميق دلتنگي را نا خواسته پذيرا باشم . تپش هاي كودكانه قلبم به آه هاي سرد مبدل شد. ترس و ترديد به وادي شوق بودن ره گزيد و انتظار واهي؛ شهامت ماندن يافت .
مي خواستم ثابت كنم. اما چه چيز را نمي دانم. ولي امروز از خود مي پرسم چرا؟

 

نویسنده : ایران ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/٤/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به نام تنها نوازنده ی طلای پیانوی عشق

 

خدایا ! مرا به گونه ای بساز ؛ شکل بـده ؛ و بـتراش که مایه ی شرمساری تو نباشم .

خدایا  ! هر روز که راه ستـایش تو را می پــیـمایم  ؛ با دیـدگانی شگفت زده ؛ زیبـایی را می جویـم که ذات توست .  

و هر روز در دل نجوا می کـنم :

در خوشی و غم ؛ در شکست و موفقـیت ؛ در آفـتاب و باران ؛ خدایـا فقط خواست تو انجام پـذیرد .

خدایا ! ذهـن من چون قایـقی طوفان زده در تلاطم است . آیا این قایق را آرامش می بخشی تا من خواست تو را دریابم؟

خدایا ! آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی؟ توان انجام خواست تو با عـشـق ؛ ملایـمت ؛ ایـمان ؛ پـاکـی و شـرافت ؛  و بـدون تعـلل ؛ و بـدون توجه به سخنـان دیگران !

با انـجام خواست تـوست که آدمـی به آرامـش و بالاتـرین نـیـکـی هـا دست مـی یابد .

معبـودم ! تو به همه چـیـز آگاهی . پس بادا که خواست تو پـیـوسته تحـقـق پـذیرد ــ در اندوه و شـادی ــ

نویسنده : ایران ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۳/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ نمي دانم.......!!!!!!

             نمي دانم از گذشته بگويم يا از آينده اي كه هنوز نمي دانم و نمي داني! چرا هميشه قانون طبيعت و آدميان اين گونه است كه از گذشته و رفتگان به حسرت ياد مي كنند و اكنون كه در كنار يكديگر هستيم و هستند حتي يك لبخند را هم با اكراه بر لب مي آورند؟ چرا انكار حضور ديگران و اينكه نديدمت و كمرنگ شدن ياد او در خاطرمان و اينكه نمي شناسمت جزئي از زندگي ماست؟! نمي دانم در پشت اين شيشه هاي گرد و غبار گرفته آيا هنوز هم پرواز جاري است؟ و آيا بال پروانه ها سالم است؟ آيا هنوز شاپركان به مهماني گلهاي باغچه مان مي آيند؟ آيا زندگي هنوز هم زيباست؟
كاش اين كدورتها نبود. با اين همه حرف و حديث كه نه يك دنيا بغض و كينه. فكر مي كنم همه اينها مال دنياي ما بزرگترهاست. يادش بخير كودكي، يك زماني همه مان بچه بوديم؛ يعني اينكه بيرنگ بوديم. با همديگر يكرنگ بوديم. چشمهامان همه چيز را زيبا مي ديدند و همه كس را گيرا. چون نه آنقدر مات و غبار گرفته بودند كه پاكي هاي دنيا را زشت و كثيف بيانگارند و نه آنقدر حساس و شفاف كه بديهاي ريز دنيا و آدم هايش را با تمام ابهتشان موشكافانه به تماشا نشينند. بدبيني و بزرگ بيني كه اصلاً ...
قلبهامان چون بي ريا و خوش خيال به يقين، هستي آن زيباييها را ايمان داشت. بي شك عقلمان در گمان جاودانه ماندن روياي دنياي رويايي كودكانه مان شك هم نمي كرد. اما بعدها بزرگ و بزرگتر كه مي شويم عوض آنكه دنيامان و زيباييهاي دنيامان وسيع و وسيعتر شوند، اين مسائل و مصائب و كژيها  هستند كه قامت راست مي كنند. و اول اين ساقه ترد نهال نحيف راستي خوشي هاست كه مي شكند و چرا ما نكوشيديم كه نشكند. بعد هم اين يك دنيا واژه پر احساس كه بر روحمان جوانه زده بود و درونمان را بايد پر مي كرد مي روند كه همه از ياد بروند؛ صداقت، معرفت، محبت، صميميت، ... و چرا گذاشتيم كه سهمشان از حرف و فهم و عمل فقط تا همان حرف باشد.
مي دانم كه بايد و بايد بزرگ شويم و مي شويم اما چرا آنقدر كه فكر كنيم آن ديگران كوچكند، خواسته هامان را بي «لطفاً» بر سرشان مي كوبيم و بعد هم «لطف» را با «وظيفه» اشتباه مي گيريم. حرف زدن هامان را تا زماني ادامه مي دهيم كه تاييدمان كنند بعد هم بر خود مي باليم كه چقدر همدل و همزبانيم. گفتگوهامان را تا زماني ادامه مي دهيم كه در برابر همه اعتقادات و پيشنهادات ما سكوت كنند، بعد هم مي پنداريم سكوت نشانه رضاست. روابطمان تا زماني ادامه دارند كه بهره ها و برخورداريهامان. و فكر مي كنيم كه اين هميشه موافقت، تمام معناي رفاقت است.
آيا مي شود كه بزرگ شد و هنوز يك رنگ بود؟ هنوز هميشه صميمي و هميشه آشنا با هم؟ هنوز دير نشده است، بايد كه از اين «من» خود خارج شد، از تمام اين تك تازيها و خود خواهي ها دور شد و به «من» هاي ديگر نزديك. آري هنوز دير نشده است براي درك اينكه ارزش يك لحظه نگذشته يا آب نريخته، يك دوست نرفته .... هنوز جاويد است؛ براي قبول اينكه براي همه آدمها فقط بخاطر حضورشان با ما و در كنار ما، بايد ارزش قائل شد. و براي باور اينكه ما نيز مي توانيم گاهگاهي خالصانه و بي هيچ غرضي حال دل همديگر را، حال حرفهاي توي دل همديگر را ... حال پرنده ها و بال پروانه ها را و اينكه آيا هنوز در آسمان چشمانت پرواز شادي جاري است؟ مي توانيم روز مرگي اين به هم رسيدنهاي كوتاه و عادي مان را با تبلور تجسم حضور همديگر در هم و تجسم مداوم تداوم آن بشكنيم.
اما قبل از آن بايد كه درونمان و درون ذهنمان از هر چه تاريكي و سياهي است پاك و خالي باشد؛ به همان پاكي اي كه در دنياي پاك كودكانه مالامال از آن بوديم، غرقِ زلالي.
و شروع با من و توست اگر كه بخواهيم به لبخند برسيم؛ سراي وجودمان ارزاني حضور هم وقتي كه مي خواهيم همسفر شويم. و بي انصافي است اگر كه براي شروع مسير يكدلي و يكرنگي هميشه ما منتظر گام و سلام ديگري باشيم؛ لطفي، همتي ... ما خود مي توانيم اول سلام دهيم، پس سلامي بر همه تا هميشه.

وبياموزيد كه مجروح كردن قلب ديگران بيش از دقايقي طول نمي كشد ولي براي التيام بخشيدن آن به سالها وقت نياز است .
ـ بياموزيد كه هرگز نمي توانيد كسي را مجبور به دوست داشتن خود بكنيد: زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آئينه اي از كردار و اخلاق شماست.
ـ بياموزيد كه هرگز خود را با ديگران مقايسه نكنيد؛ از آنجا كه هر يك از شما به تنهايي و بر حسب شايستگي هاي خود مورد قضاوت و داوري قرار مي گيرد.
ـ بياموزيد كه داشتن چيزهاي قيمتي و نفيس به زندگي شما بها نمي دهد بلكه آنچه با ارزش است بودن افراد بيشتر و دوستان واقعي و وفادار در زندگي شماست
ـ بياموزيد كه ديگران را در برابر خطا و بي مهري كه نسبت به شما روا مي دارند مورد بخشش قرار دهيد و اين عمل پسنديده را با مهارت بيشتر در خود تقويت نماييد.
ـ بياموزيد كه در برابر خطاي خود فقط به عفو و بخشش ديگران بسنده نكنيد، آنگاه كه مورد آمرزش وجدان خود قرار گرفتيد، راضي و خشنود شويد.
ـ بياموزيد كه توانگر كسي نيست كه بيشتر دارد بلكه آن است كه خواسته هاي كمتري دارد.
اي بنده من بخاطر داشته باش كه مردم گفته هاي تو را فراموش مي كنند، مردم كرده هاي تو را نيز از ياد خواهند برد؛ ولي هرگز احساس تو را نسبت به خويش از خاطر نخواهند برد و احساسي كه آنها نسبت به تو داشته اند چه خوب و چه بد!

نویسنده : ایران ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۳/۱/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

بهار آرام و پاورچين از راه می رسد ودر مسير حرکتش ، هر چه خرابی و ويرانی است را آباد می کند و هر چه ياس و نا اميدی را تبديل به نشاط و سر زندگی می کند و هر چه خشکی و پژمردگی را به بوستانی از سبزه و گل مبدل می سازد.خاک جان يافته و طليعه آن طراوت و شادابی است . بهار، زمان سر مستی و شوريدگی است . بايد قدر لحظات آن را دانست و نهايت استفاده را برد.

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی 

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

در روزهای دل انگيز شکوفايی طبيعت و در ايامی که گل از دل سنگ  سر به در آورده و به عشوه گری پرداخته ، ما هم بگذاريم که احساس هوايی بخورد. چشم جانمان را به روی اين همه زيبايی باز کنيم و هوای بهار را با تمام وجود به درون رگ و پوستمان بفرستيم . 

 بياييم در بهار شور انگيز، دلمان را بهاری کنيم . قلبی داشته باشيم سرشار از محبت و عشق . بياييد عشق را چون آفتابی بر فراز آسمان زندگيمان بر افراشته کنيم تا غمهای کدورتی که وسعت زندگيمان را به سردی کشانده ، به اقيانوسی از همدلی مبدل کنيم. زيبايی زندگی در اين است که هم فراز دارد ،هم نشيب.اگر قرار بود جاده زندگی دست اندازی نداشته باشد و هيچ پيچی در انتظار جاده نباشد، بدون شک خواب و کسالت چشم هر مسافری را تسخير می کرد و زندگی سرد وبيروح می شد.من تصور ميکنم در زندگی، مهم اتفاقات و فراز و نشيبها نيست. مهم برخورد و عکس العمل ما در قبال اين تلخی و شيرينيهای روزگار است .بهار فصل عشق و وصال است فصل از بين رفتن کدورتها و جايگزينی لحظات عاشقانه به جای آن و چه زيباست در بهار بوی گندم ، بوی گل بوی دريا صدای آواز پرندگان ...همه وهمه بياييد در فصل بهار که شروع فصل ديگری از زندگی است عاشقانه همه رو دوست داشته باشيم و به هم عشق بورزيم و محبت کنيم باور کنيد لذت زندگی با اين ديد چند برابر می شه کافيه امتحان کنيد پس از همين الان شروع کنيم و در عشق ورزيدن از هم سبقت بگيريم..

در اين ايام که سال ۱۳۸۲ به پايان ميرسد تصميم گرفتم يک بيلانی از کارهايم و افکارم در سالی که رو به اتمام است داشته باشم :

                                 ساعتی در خود نگر تا چيستی

از کجايی, و ز چه جايی, کيستی؟

 خيال داشتم از سال  رو به پايان بنويسم،که آغازش با جنگ بود و امتدادش مرگ ...از اشک ها و لبخندهايش...از هم دلی ها...از دوری ها و وصل ها...از آغاز و پايان ِ يک نگاه و يک ديدار در دايرهء روزهای خودم...از هزار تصوير و پيش آمد  تاريک و روشن...اما می سپارم تمام ِ اين يادها را به همان امن ِ برگ های دفتر ِ يادداشت های روزانه،که اين همه خاطره و لحظه در قالب ِ اين واژه ها و اين صفحه نمی نشيند...
فقط،روشن باد خاطرهء تمام ِ آن هايی که ديگر با ما نيستند تا بهار ِ امسال را به تماشا بنشينند،آرزوی آرامش ِ روح شان...و به ويژه دايی عزيزم بديع 
،يادش سبز...
و سخنی با سال ِ تازه،با بهار،با خدای بهار و تازگی:
حالا که با سپيدی آغاز می شوی،تا پايان سپيد بمان!تا پايان،خوش بمان!سالی که گذشت،خالی ِ ظرف ِ غم هايمان را پر کرد،دست ِ کم ظرف ِ شادی مان را هم سرريز کن!...تا پايان سپيد بمان...
کلام را کوتاه می کنم،از صميم ِ دل آرزو دارم آغاز ِ بهار برای هرکس که اين واژه ها را می خواند و نمی خواند،و برای تمام ِ ياران ِ سبز و همراهان ِ ناب ِ من اقوام نوای عشق،آغاز  ِ تازگی باشد و شور و عشق،روشن و سرخوش،همراه با سلامتی و يکدلی و شادی،کنار ِ عزيزان...
سالی خوش...دل هايی شاد...روزهايی روشن...
نوروز هزار بار مبارک،با سبزترين آرزوها...

یارباماست چه حاجت که زیادت طلبیم

 

نویسنده : ایران ; ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٢/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ حقيقت



حقيقت همان مجهولی است که در بسياری از مقا طع زندگی به دنبال آن

گشته ايم
اما هر قدر که از روی جهل به کندو کاو خود ادامه دهيم فواصلی که ايجاد مينمايد
دل را به ويرانه ای بيش  بيشتر مبدل نمی سازد.
آری در آن زمان است که هويت نيز بر اعماق تاريکيها و منجلابها روانه می شود
 به گونه ای که تصوراتی که از پيدايش حقيقت داشته ايم نقش مخالف را به
 خود

 ميگيرد وايفای نقش خود را جايگزين بسياری از عوامل پوچ وتهی ميسازد.

آنگاه است که اگر جلوه حق نمايان شود و پيام جاودانه خود را بر عالم هستی
احراض نمايد ديگر در آن بره از زمان يا مکان مجالی من باب پشيمانی  و
جبران باقی نخواهد گذاشت... زيرا که عظيم ترين وسوزان ترين آتش زيانها
 را به وضوح ادراک مينمايم پس که ميبايست کمر همت بر درک واقعی
 حقيقت بست و در اين ره بايد ديد رابه سوی عشق متوجه  نمود .
آری آنگاه که به سوی عشق خيره شويم موئوس از هر سوئی هم که باشد
طليعه های درخشان طلوع حقيقت را خواهيم يافت.انگاه است که دل
قبله خود را پيدا می نمايد و هر انچه را که نيک باشد به ارزو مبدل
می سازد.در اين ميان است که دل به آتش جلوهء عشق که همان حقيقت
واقعی است سوزان می شودو ندای جانسوزسر ميدهد .ونکته ای چه بسا
گويان که تا دل آتش نگيرد و سوزان نشود وندای جانسوز برای کسب مراد
خود سر ندهد بر آدمی اثبات می گردد.. آنگاه است که ندای حقيقت را
نتوانيم بشنويم دل دچار فراق می گردد و بی امان درپی ندای آرامش
دهنهاش است. گوئی که در آن لحظه نجواها چنين بر ما مسلم می شوند ، گر
که خبر از احوال ما خواهی به ندای ما جستجو کن . و ديد بر آن سو
سوق پيدا می کند که چرخ روزگار کج رو نيست بلکه دوری ما از حقيقت
با عث ايجاد ديدی پر از انحنا می شود.پس در نهايت بر اين يقين واقف
خواهيم شد که اگر

تمامی عالم را نکو خواهيم در ابتدا که می بايست خويشتن را نکو کرد.

نویسنده : ایران ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱٠/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

 
 زندگی درباره حساب و کتاب نيست. درباره اينکه چند نفر به تو
تلفن می کنند نيست و درباره اينکه با کی قرار داشته ای يا داری يا اصلا قرار نگذاشته ای نيست. درباره اينکه چه ورزشی ميکنی ، يا کدام دختر يا پسر دوستت دارد نيست . در حقيقت ، درباره نمره ها، پول و لباسهايی که می پوشی نيست.زندگی درباره اين نيست که دوستان زيادی داری يا تنها هستی و درباره اين نيست که چقدر مقبول يا نا مقبول هستی . زندگی اصلا درباره اينها نيست
بلکه زندگی درباره اين است که چه کسی را دوست داری و به چه کسی ضربه زده ای.
درباره اين است که چه احساسی نسبت به خودت داری.
درباره ايمان ، خوشحالی و همدردی با ديگران است. درباره ايستادگی کردن برای دوستانت و جايگزين کردن عشق به جای نفرت است .
 
زندگی درباره دوری از حسادت و کسب اعتماد است . درباره اين است که چه ميگويی و منظورت چيست.
درباره ديدن مردم است برای آنچه هستند و نه برای آنچه دارند. مهمتر از همه ، درباره اين انتخاب است که زندگيت را صرف اين مسير کنی که در زندگی افراد ديگر به طريقی تاثير بگذاری که هيچ وقت از راهی ديگر آن را به دست نمی آوری.اين انتخابها هستند که زندگی را تشکيل ميدهند.
آنچه در زندگی مهم است اين است که با هم چگونه رفتار کنيم.

به نظر شما زندگی چيست؟؟؟
نویسنده : ایران ; ساعت ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۱٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

يکديگر را دوست بداريد٫ اما از عشق زنجير مسازيد
بگذاريد عشق همچون دريايی مواج ميان ساحل های جانتان در تموج و اهتزاز باشد.
جامهای يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.
از نان خود به يکديگر هديه دهيد اما  هر دو از يک قرص نان تناول مکنيد.
به شادمانی با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يک برای خود تنها باشيد.
همچون سيم های عود که هر يک در مقام خود تنها است ٫ اما همه با هم به يک آهنگ مترنمند.
دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يکديگر ندهيد.
زيرا تنها دست زند گی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.
در کنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديک:
از آنکه ستون های معبد به جدايی بار بهتر کشند ٫
و بلوط و سرو  در سايه هم به کمال رويش نرسند

 

نویسنده : ایران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٩/۸
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

ميتوانستم گريه کنم...لبخند زدم

ميتوانستم ناله کنم...خنديدم

ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم

ميتوانستم فرياد زنم...سکوت کردم

ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم

ميتوانستم ويران کنم...ساختم

ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم

ميتوانستم سيلی زنم...بوسيدم

ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

راهی نروم که بيراه باشد

خطی ننويسم که

آزار دهد کسی را

يادم باشد که روزگار خوش است...همه چيز بر وفق مراد....

خب

تنها دل ما

دل نيست.

آره

---------------------------------------------------------------------

کسی كه عشق مي كارد اشك درو مي كند.

بين دوست داشتن و عاشق بودن خيلي فرق است . به دليل اينكه كسي كه دوست دارد فقط هوس دارد كه به كسي عشق بورزد.ولي كسي كه عاشق است فكر مي كند واقعا دوست داردعشق بورزد.........

ديدار خيلي زود انجام مي گيرد .آشنايي زود پايان مي پزيرد .تنفر در اين ميان باقي مي ماند و /

عشق بين پاكي و خطا فقط يك بوسه است!!!!!!!!!!!!!

و عشق چيزي نيست جز صداي فاصله ها...........

زندگي جدوليست كه هركس آن را پر كند جايزه اش مرگ است

نویسنده : ایران ; ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/٢۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

  خدايا مرا وسيله اي براي صلح و آرامش قرار ده.

  بگذار هر جا تنفر است بذر عشق بكارم ، هر جا آزردگي است ،

  ببخشايم، هر جا شك حاكم است، ايمان، هر جا يا‍‎‏ْس است،

  اميد، هر جا تاريكي است، روشنايي و هر جا غم جاري است،

  شادي نثاركنم.

  الهي توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي، همدردي كنم. بيش

  از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم. بيش از آنكه دوستم

  بدارند، دوست بدارم، زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و

  در بخشيدن است، كه بخشيده مي شويم.

                                                            

 
نویسنده : ایران ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۸/۱٦
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

----------

خدايا پاكم كن تا تو را با انجام كارهايي كه به من سپرده ايي ستايش كنم

مبادا كه در خدمت گذاري تو ناشكيبا و دلخسته شوم. اين راه آرامشي است ، كه بالاتر از درك آدمي است. خدايا بيا و در قلب و ذهن من ساكن شو ، تا وسعت يابند و تمامي آفرينش را در بر گيرند ، تا از هم جدا نباشيم . چرا كه ما هم جزئي از آن كل هستيم

چنان پاكم كن تا هستي ام را سراسر وقف تو و خلقت كنم كه اسير رنج و پريشاني است

معبود من ، ضعيف و درهم شكسته ام گرانبار و تنها . تو درياي رحمت و مهري ، گناهان من عظيم است اما رحمت و بخشايش تو بس عظيم تر از گناهان من . به رحمت تو پناه مي آورم . مرا پاك گردان تا هنگام قضاوت ديگران رحيم باشم. رحمت تو همه چيز را زيبا مي كند ، هنگامي كه مي لغزيم

 

 

خدايا ! با آزموني رويارو هستم بگذار با ايمان به آنكه پرسشگر تويي

همانگونه كه پاسخگو تويي با آن روبرو شوم.من بسيار نادانم ، اما دانش تو بيكران است.

خدايا ! چه چيز هست كه تو نداني؟من در اين ميان تماشاگري بيش نيستم ، بگذار از اين بازي لذت ببرم.

خدايا !

همه چيز طبق خواست تو تحقيق مي يابد ،پس چرا من نگران و پريشان باشم ؟

خدايا !مرا قلبي متواضع عطا كن كه در سرما و گرما ، تحسين و نكوهش ،

در لذت و درد ، در بيماري و تندرستي ،و در خوشبختي و فلاكت ، شاد باقي بماند.

در قلب كوچك من آتش عظيم عشقت را بيفروز. بگذار

شوقم به سيماي زيبايت هر روز فزوني گيرد.

و مرا ياري كن تا همه چيز را به آغوش پرمهر تو بسپارم.

خدايا !خانه قلب من كوچك است آن را چنان فراخ كن كه پذيراي تو باشد.

خانه قلبم ويرانه است‌ ، آن را مرمت كن تا در خور تو شود.

خانه قلبم آلوده است آن را پاك و مطهر گردان.

عميق ترين آرزوي من زماني برآورده مي شود

كه تو هميشه و هميشه در سراي قلبم ساكن شوي

و من هر روزم را در حضور پر نور تو سپري كنم.

 

نویسنده : ایران ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٥/٢٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

جان مريم چشماتو وا كن !شعر از محمد نوري

آي گل سرخ و سپيدم كي مي آيي ؟؟

بنفشه برگ بيدم كي مي آيي ؟؟

تو گفتي گل درآيد من مي آيم

گل عالم تموم شد كي مي آيي؟؟

جان مريم چشماتو واكن .. منو نگا كن

شد هوا سپيد دراومد خورشيد

وقت اون رسيد كه بريم به صحرا

آي نازنين مريم .. آي نازنين مريم

جان مريم سري بالا كن منو صدا كن

بشيم روونه شونه به شونه

بريم از خونه به ياد اون روزا

آي نازنين مريم . آي نازنين مريم

بازدوباره صبح شد

من هنوز بيدارم

كاش ميخوابيدم ..... تورو خواب مي ديدم

خوشه ء غم - توي دلم

زده جوونه - دونه به دونه

دل نمي دونه .... چه كنه با اين غم

آي نازنين مريم - آي نازنين مريم

بيا رسيد وقت درو

مال مني از پيشم مرو

بيا سر كارمون بريم

درو كنيم گندما رو

نازنين مريم ........آي نازنين مريم

نویسنده : ایران ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/۳۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ كــــوچــــه

 فريدون مشيري

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه‏ء جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز خهاب ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشهء ماه فروريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا وگل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آمد تو به من گفتي:

«از اين عشق حذر كن

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آيينهء عشق گذران است

تو كه امروز دلت با دگران است

باش فردا كه دلت با دگران است

تا فراموش كني ، چندي از اين شهر سفر كن»

با تو گفتم حذر از عشق ندانم:

«حذر از عشق؟ ندانم

سفر از پيش از تو؟ هرگز نتوانم

روز اوّل كه دل من به تمنّاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم ، نه گسستم

باز گفتم كه: تو صيّادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم...»

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله تلخي زد و بگريخت

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم نه رميدم

رفت در ظلمت شب آن شب و شب‌هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از آن عاشق آزرده خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

نویسنده : ایران ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/٤/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

نویسنده : ایران ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۳/٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ وصال

نویسنده : ایران ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٢/۱/۱۱
تگ ها:
comment نظرات () لینک